تبليغاتX
zistan

zistan

shiva
چرخید ...

 

چرخید - ایستاد

واهمه داشت - همهمه بود

فریاد زد - هیاهو بود

گریست - غوغا بود

زجه زد - زنجره پیدا بود

سکوت کرد - نگریست

حالا او تنها بود

به راه افتاد - قامتش شکیبا بود

اندیشید - درونش شیدا بود

راه می خواست - رها بود

پیمود و در نوردید

گردید و چرخید

ایستاد

و اینک هیچ ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت23:50توسط |
موعود ...

 

به این  می اندیشم :

که اندکی

پیش از  موعود

می توانستی

بدانی :

که  وجودت

در کلافی پیچیده

بسان میل هایی می ماند

که می توانند

پدیده ای نو  ببافند

و تنها

تارو پود می خواهند ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت14:12توسط |
من ...

 

بسان قایفرانی می مانم

که قایقش را به دست باد سپرده

بی آنکه حرکتی کند

درافقها پنهان می گردد...

و من

نمی دانم

از کجا می آیم

که چنین سرگردان و سرگران

راه می پیمایم

و درونم را

به دست باد می سپارم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت23:11توسط |
23 آبان

 

و امشب

شبی بارانی - شبی سرد

شبی

از شب های آبانگان

با چشمانی گشوده

روح دمیده شده ام

کالبدی کادو گرفت ...

تا اکنون

قلم در دست

به یادش

چنین نویسا باشم ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت21:33توسط |
آزادی

 

وقتی آمد

از ذهن رفته بود ...

شروع کرد به تماشا

سر خورده بود ...

فریاد زد

این منم - آزادی !!!

لحظه ای برخاستم

همه جا روشن بود

صدای باد بود و سکوت ...

مرا به خود کشاند

شعار بود ؟!

ساکن سرزمین رویا ؟؟؟

می دانی

مکانش زیبا بود ...

تحفه ای داد به من

تحفه اش (( آوا )) بود

گفت : 

  آواز باید گردد ...

این حرف زیبا بود ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت11:41توسط |
کاغذ پاره

 

بیچاره کاغذ

گریه می کرد ...

حجم سپیدش بی مهابا

پاره شده بود ...

بی آنکه قلم بر او رانشی داشته باشد

و دریغ از لکه ای !!!

تکه هایش التماس جمله ای داشت

و من چنین نوشتم

تا بیاساید ...

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت22:50توسط |
باید رفت ...

 

به همین زودی زود

نه به این بی خبری

راه باید رفت

در پس خوش خبری !

دست در دست

شانه به شانه

پای به پای- کوی در کوی

نغمه خوان و نگرنده...

چکاوک گونه می خوانیم

می رویم و می کاویم

در زمین شکننده ...

وه چه زیباست با هم بودن

زیر این خورشید تابنده !!!

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت23:4توسط |
ایران ؟؟؟

 

تفکر معکوس ممنوع!

شادی بی پروا -آزاد

سادگی در پس خلوت ممنوع

رقت و تزویر - آزاد

شادی بی وقفه برای عموم ممنوع

خنده به فقر - خونریزی - آزاد

دادن روزی   ممنوع

رفتن از سر بی قیدی - آزاد

فلسفه زیست - منطق عشق ! ممنوع

طنز و لودگی  آزاد

میهن را چگونه کنیم آباد ؟؟؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت10:34توسط |
دروغ

 

کاش

دروغ نطفه نمی بست

در عرصه زمان ...

واقعیت انکار نمی شد از ابتدا ...

و چه زیبا بود

ورای انسانیت و

به تبلور رسیدن آدمی ....

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت0:55توسط |
تاسف

 

و اکنون

در فرافکنی روحم

از مدخل زمان می گذرم ....

که

شاید -من باید بزدایمش!!!

نمی دانم ...

سرنوشت سهمگین نیست

فقط

سهمگینت می سازد...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت20:1توسط |