به این می اندیشم :
که اندکی
پیش از موعود
می توانستی
بدانی :
که وجودت
در کلافی پیچیده
بسان میل هایی می ماند
که می توانند
پدیده ای نو ببافند
و تنها
تارو پود می خواهند ...
بسان قایفرانی می مانم
که قایقش را به دست باد سپرده
بی آنکه حرکتی کند
درافقها پنهان می گردد...
و من
نمی دانم
از کجا می آیم
که چنین سرگردان و سرگران
راه می پیمایم
و درونم را
به دست باد می سپارم ...
و امشب
شبی بارانی - شبی سرد
شبی
از شب های آبانگان
با چشمانی گشوده
روح دمیده شده ام
کالبدی کادو گرفت ...
تا اکنون
قلم در دست
به یادش
چنین نویسا باشم ...
وقتی آمد
از ذهن رفته بود ...
شروع کرد به تماشا
سر خورده بود ...
فریاد زد
این منم - آزادی !!!
لحظه ای برخاستم
همه جا روشن بود
صدای باد بود و سکوت ...
مرا به خود کشاند
شعار بود ؟!
ساکن سرزمین رویا ؟؟؟
می دانی
مکانش زیبا بود ...
تحفه ای داد به من
تحفه اش (( آوا )) بود
گفت :
آواز باید گردد ...
این حرف زیبا بود ...
بیچاره کاغذ
گریه می کرد ...
حجم سپیدش بی مهابا
پاره شده بود ...
بی آنکه قلم بر او رانشی داشته باشد
و دریغ از لکه ای !!!
تکه هایش التماس جمله ای داشت
و من چنین نوشتم
تا بیاساید ...
به همین زودی زود
نه به این بی خبری
راه باید رفت
در پس خوش خبری !
دست در دست
شانه به شانه
پای به پای- کوی در کوی
نغمه خوان و نگرنده...
چکاوک گونه می خوانیم
می رویم و می کاویم
در زمین شکننده ...
وه چه زیباست با هم بودن
زیر این خورشید تابنده !!!
تفکر معکوس ممنوع!
شادی بی پروا -آزاد
سادگی در پس خلوت ممنوع
رقت و تزویر - آزاد
شادی بی وقفه برای عموم ممنوع
خنده به فقر - خونریزی - آزاد
دادن روزی ممنوع
رفتن از سر بی قیدی - آزاد
فلسفه زیست - منطق عشق ! ممنوع
طنز و لودگی آزاد
میهن را چگونه کنیم آباد ؟؟؟
کاش
دروغ نطفه نمی بست
در عرصه زمان ...
واقعیت انکار نمی شد از ابتدا ...
و چه زیبا بود
ورای انسانیت و
به تبلور رسیدن آدمی ....
و اکنون
در فرافکنی روحم
از مدخل زمان می گذرم ....
که
شاید -من باید بزدایمش!!!
نمی دانم ...
سرنوشت سهمگین نیست
فقط
سهمگینت می سازد...
در میانه چشمانم
در پی خمی شرابم
تابنوشد....
مستیش دو چندان گردد!
شاید فراموش کند
تازیانه های اشک را ...

