تبليغاتX
زیستن
آزادی

 

وقتی آمد

از ذهن رفته بود ...

شروع کرد به تماشا

سر خورده بود ...

فریاد زد

این منم - آزادی !!!

لحظه ای برخاستم

همه جا روشن بود

صدای باد بود و سکوت ...

مرا به خود کشاند

شعار بود ؟!

ساکن سرزمین رویا ؟؟؟

می دانی

مکانش زیبا بود ...

تحفه ای داد به من

تحفه اش (( آوا )) بود

گفت : 

  آواز باید گردد ...

این حرف زیبا بود ...

 

شیوا

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت11:41توسط شیوا |
کاغذ پاره

 

بیچاره کاغذ

گریه می کرد ...

حجم سپیدش بی مهابا

پاره شده بود ...

بی آنکه قلم بر او رانشی داشته باشد

و دریغ از لکه ای !!!

تکه هایش التماس جمله ای داشت

و من چنین نوشتم

تا بیاساید ...

 

شیوا

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت22:50توسط شیوا |
باید رفت ...

 

به همین زودی زود

نه به این بی خبری

راه باید رفت

در پس خوش خبری !

دست در دست

شانه به شانه

پای به پای- کوی در کوی

نغمه خوان و نگرنده...

چکاوک گونه می خوانیم

می رویم و می کاویم

در زمین شکننده ...

وه چه زیباست با هم بودن

زیر این خورشید تابنده !!!

شیوا

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت23:4توسط شیوا |
ایران ؟؟؟

 

تفکر معکوس ممنوع!

شادی بی پروا -آزاد

سادگی در پس خلوت ممنوع

رقت و تزویر - آزاد

شادی بی وقفه برای عموم ممنوع

خنده به فقر - خونریزی - آزاد

دادن روزی   ممنوع

رفتن از سر بی قیدی - آزاد

فلسفه زیست - منطق عشق ! ممنوع

طنز و لودگی  آزاد

میهن را چگونه کنیم آباد ؟؟؟

 

شیوا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت10:34توسط شیوا |
دروغ

 

کاش

دروغ نطفه نمی بست

در عرصه زمان ...

واقعیت انکار نمی شد از ابتدا ...

و چه زیبا بود

ورای انسانیت و

به تبلور رسیدن آدمی ....

 

شیوا

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت0:55توسط شیوا |
تاسف

 

و اکنون

در فرافکنی روحم

از مدخل زمان می گذرم ....

که

شاید -من باید بزدایمش!!!

نمی دانم ...

سرنوشت سهمگین نیست

فقط

سهمگینت می سازد...

شیوا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت20:1توسط شیوا |
شراب

 

در میانه چشمانم

در پی خمی شرابم

تابنوشد....

مستیش دو چندان گردد!

شاید فراموش کند

تازیانه های اشک را ...

شیوا

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت18:8توسط شیوا |
و من آمدم ...

 

کلکی نویسا

کاغذی کاهی

سکوت و باز هم سکوت...

گردبادی است!!!

غم را به حراج می گذارم

خجل از دیدگانم...

مقروضم به لبانم - خنده را

چرخه ای دیگر آغاز شد ...

شیوا

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت19:55توسط شیوا |
مرگ ؟؟؟

 

به کام مرگ نزدیکم

چه عاشقانه لبانم را

بر لبان جاودانش نهاده ام ...

و اکنون

زمان انعکاسش را شروع می کند

ومن

در کمین عشق نافرجام آدمیت

به سوگ می نشینم

تا وجودم را به انحلال بگذارد

و باز تولدی را تجربه کنم ...

شیوا

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت11:59توسط شیوا |
فالگیر...

 

کاش فالگیری بودم

از اهالی شهر رویا

پوکر می دانستم - حکم بازی می کردم

همیشه آرزو داشتم

در فنجانم تدبیرم را بیاندیشم !!!

گر چه می دانم زندگی یک فال نیست ...

شیوا

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت10:8توسط شیوا |