دلهره هایم را
به باد می سپارم ...
خود را، به خدا ...
چه دلتنگم گاهی
از هیچ .
از پوچ .
از همه چیز ها
همه آدم ها ....
گذشت
و باز می گذرد
در ورای اندیشه ام
به فردا می نگرم
و می دانم
حال زیباست ...
به کام مرگ نزدیکم
چه عاشقانه لبانم را
بر لبان جاودانش نهاده ام ...
و اکنون
زمان انعکاسش را شروع می کند
ومن
در کمین عشق نافرجام آدمیت
به سوگ می نشینم
تا وجودم را به انحلال بگذارد
و باز تولدی را تجربه کنم ...
خوشا
آرامش پس از طوفان ...
زیر درخت خانمان ـ
چالش کردم ـ
وقت کردی
ببین ...
شعله ای -
کورسو نوری -
دود ...
گم شد ...
واهه ای بود...
سالیانیست مرده ایم -
روح سرگردان و پیکر رباتگونمان
روزها و شبها را
می رانند از پس هم -
شاید به افق
سلامی دهند ...
وخدا به من لبخند زد ...
واژه ای -
درنگ در معنی ...
رامشگر نتی سیاه
و سکوت ...
وزشی -
طوفانی در راه است ...
راه گریزی نیست
جایی برای ماندن هم !
در این وهم
پرواز باید کرد ...
من و این تنهایی
سال هاست هم بستریم
او به من می نگرد
من به او می خندم ...
شب به شب با هم
طرح آدینه به رخ می بندیم
کاش می دانستم
که در این آدینه
باز هم
لب به لب می خندیم ؟!
وقتی رفت
صدایی از من نشنید ...
وقت آمدنش بود که من
غوغایی بودم ژرف
در لحظات بودن ...
سر زنده ام
می دانی ؟!
تو را دیدم آخر ...
در پستو نشسته
متبسم و گاه گریان
مرا در جستجو بودی ...
یافتمت
خود بودم آن در پستو نشسته...
کاش بی پروا بودی و
پیکی شراب می نوشیدی ...
آنگه می کاویدم
واژه هایت را
در مستی ...
نطفه کلکم
بر کاغذ نقش بست...
واژه ای آبستن است
بنگرم چه می زاید ...
دلم می شکند -
باکی نیست
بندش می زند
آنکه پیشه اش
بند زنیست ...
چشم به آسمان
از تراس خانشان
قورت داد خلاء مرگ
درپی مأمنی
با سکوتی
مبهم از بیگانگی
در بر گرفت جفتی پا
نگریست
پای خودش بود...
چرخید - ایستاد
واهمه داشت - همهمه بود
فریاد زد - هیاهو بود
گریست - غوغا بود
زجه زد - زنجره پیدا بود
سکوت کرد - نگریست
حالا او تنها بود
به راه افتاد - قامتش شکیبا بود
اندیشید - درونش شیدا بود
راه می خواست - رها بود
پیمود و در نوردید
گردید و چرخید
ایستاد
و اینک هیچ ...
به این می اندیشم :
که اندکی
پیش از موعود
می توانستی
بدانی :
که وجودت
در کلافی پیچیده
بسان میل هایی می ماند
که می توانند
پدیده ای نو ببافند
و تنها
تارو پود می خواهند ...
بسان قایفرانی می مانم
که قایقش را به دست باد سپرده
بی آنکه حرکتی کند
درافقها پنهان می گردد...
و من
نمی دانم
از کجا می آیم
که چنین سرگردان و سرگران
راه می پیمایم
و درونم را
به دست باد می سپارم ...
و امشب
شبی بارانی - شبی سرد
شبی
از شب های آبانگان
با چشمانی گشوده
روح دمیده شده ام
کالبدی کادو گرفت ...
تا اکنون
قلم در دست
به یادش
چنین نویسا باشم ...
وقتی آمد
از ذهن رفته بود ...
شروع کرد به تماشا
سر خورده بود ...
فریاد زد
این منم - آزادی !!!
لحظه ای برخاستم
همه جا روشن بود
صدای باد بود و سکوت ...
مرا به خود کشاند
شعار بود ؟!
ساکن سرزمین رویا ؟؟؟
می دانی
مکانش زیبا بود ...
تحفه ای داد به من
تحفه اش (( آوا )) بود
گفت :
آواز باید گردد ...
این حرف زیبا بود ...
بیچاره کاغذ
گریه می کرد ...
حجم سپیدش بی مهابا
پاره شده بود ...
بی آنکه قلم بر او رانشی داشته باشد
و دریغ از لکه ای !!!
تکه هایش التماس جمله ای داشت
و من چنین نوشتم
تا بیاساید ...
به همین زودی زود
نه به این بی خبری
راه باید رفت
در پس خوش خبری !
دست در دست
شانه به شانه
پای به پای- کوی در کوی
نغمه خوان و نگرنده...
چکاوک گونه می خوانیم
می رویم و می کاویم
در زمین شکننده ...
وه چه زیباست با هم بودن
زیر این خورشید تابنده !!!
کاش
دروغ نطفه نمی بست
در عرصه زمان ...
واقعیت انکار نمی شد از ابتدا ...
و چه زیبا بود
ورای انسانیت و
به تبلور رسیدن آدمی ....
و اکنون
در فرافکنی روحم
از مدخل زمان می گذرم ....
که
شاید -من باید بزدایمش!!!
نمی دانم ...
سرنوشت سهمگین نیست
فقط
سهمگینت می سازد...
در میانه چشمانم
در پی خمی شرابم
تابنوشد....
مستیش دو چندان گردد!
شاید فراموش کند
تازیانه های اشک را ...
کلکی نویسا
کاغذی کاهی
سکوت و باز هم سکوت...
گردبادی است!!!
غم را به حراج می گذارم
خجل از دیدگانم...
مقروضم به لبانم - خنده را
چرخه ای دیگر آغاز شد ...
به کام مرگ نزدیکم
چه عاشقانه لبانم را
بر لبان جاودانش نهاده ام ...
و اکنون
زمان انعکاسش را شروع می کند
ومن
در کمین عشق نافرجام آدمیت
به سوگ می نشینم
تا وجودم را به انحلال بگذارد
و باز تولدی را تجربه کنم ...
کاش فالگیری بودم
از اهالی شهر رویا
پوکر می دانستم - حکم بازی می کردم
همیشه آرزو داشتم
در فنجانم تدبیرم را بیاندیشم !!!
گر چه می دانم زندگی یک فال نیست ...


