تبليغاتX
zistan

zistan

shiva b.b
...

دلهره هایم را

به باد می سپارم ...

خود را، به خدا ...



+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت12 PMتوسط شیوا |
دلتنگی ...


چه دلتنگم گاهی 

از هیچ . 

از پوچ .

از همه چیز ها 

همه آدم ها ....


+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت8 PMتوسط شیوا |
ورا ...


گذشت

و باز می گذرد

در ورای اندیشه ام

به فردا می نگرم

و می دانم

حال زیباست ...



+نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت12 PMتوسط شیوا |
مرگ
 

 

به کام مرگ نزدیکم

چه عاشقانه لبانم را

بر لبان جاودانش نهاده ام ...

و اکنون

زمان انعکاسش را شروع می کند

ومن

در کمین عشق نافرجام آدمیت

به سوگ می نشینم

تا وجودم را به انحلال بگذارد

و باز تولدی را تجربه کنم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت11 AMتوسط شیوا |
ماندن ...

 

خوشا

 

آرامش پس از طوفان ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت7 PMتوسط شیوا |
تمام ...

 

زیر درخت خانمان ـ

چالش کردم ـ

وقت کردی

ببین ...

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت1 PMتوسط شیوا |
واهه ...

 

 شعله ای -

کورسو نوری -

دود ...

گم شد ...

واهه ای بود...

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت8 PMتوسط شیوا |
مرده ایم ؟!

 

سالیانیست مرده ایم -

روح سرگردان و پیکر رباتگونمان

روزها و شبها را

می رانند از پس هم -

شاید به افق

سلامی دهند ...

 

+نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت7 PMتوسط شیوا |
یک آن ...

 

وخدا به من لبخند زد ...

 

واژه ای -

درنگ در معنی ...

رامشگر نتی سیاه

و سکوت ...

وزشی -

طوفانی در راه است ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت8 PMتوسط شیوا |
وهم ...

 

راه گریزی نیست

جایی برای ماندن هم !

در این وهم

پرواز باید کرد ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت10 AMتوسط شیوا |
تنهایی

 

من و این تنهایی

سال هاست هم بستریم

او به من می نگرد

من به او می خندم ...

شب به شب با هم

طرح آدینه به رخ می بندیم

کاش می دانستم

که در این آدینه

باز هم

لب به لب می خندیم ؟!

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت8 PMتوسط شیوا |
رفت ...

 

وقتی رفت

صدایی از من نشنید ...

وقت آمدنش بود که من

غوغایی بودم ژرف

در لحظات بودن ...

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت3 PMتوسط شیوا |
خودم ...

 

سر زنده ام

می دانی ؟!

تو را دیدم آخر ...

در پستو نشسته

متبسم و گاه گریان

مرا در جستجو بودی ...

یافتمت

خود بودم آن در پستو نشسته...

 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت8 PMتوسط شیوا |
مستی

 

کاش بی پروا بودی و

پیکی شراب می نوشیدی ...

آنگه می کاویدم

واژه هایت را

در مستی ...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت1 PMتوسط شیوا |
نطفه...

 

نطفه کلکم

بر کاغذ نقش بست...

واژه ای  آبستن است

بنگرم  چه می زاید ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت8 PMتوسط شیوا |
شکسته

 

دلم می شکند -

باکی نیست

بندش می زند

آنکه پیشه اش

بند زنیست ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت12 PMتوسط شیوا |
خود او ...

 

چشم به آسمان

از  تراس خانشان

قورت داد خلاء مرگ

درپی   مأمنی

با سکوتی

 مبهم از بیگانگی

در بر گرفت جفتی پا

نگریست

پای خودش بود...

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت11 AMتوسط شیوا |
چرخید ...

 

چرخید - ایستاد

واهمه داشت - همهمه بود

فریاد زد - هیاهو بود

گریست - غوغا بود

زجه زد - زنجره پیدا بود

سکوت کرد - نگریست

حالا او تنها بود

به راه افتاد - قامتش شکیبا بود

اندیشید - درونش شیدا بود

راه می خواست - رها بود

پیمود و در نوردید

گردید و چرخید

ایستاد

و اینک هیچ ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت11 PMتوسط شیوا |
موعود ...

 

به این  می اندیشم :

که اندکی

پیش از  موعود

می توانستی

بدانی :

که  وجودت

در کلافی پیچیده

بسان میل هایی می ماند

که می توانند

پدیده ای نو  ببافند

و تنها

تارو پود می خواهند ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت2 PMتوسط شیوا |
من ...

 

بسان قایفرانی می مانم

که قایقش را به دست باد سپرده

بی آنکه حرکتی کند

درافقها پنهان می گردد...

و من

نمی دانم

از کجا می آیم

که چنین سرگردان و سرگران

راه می پیمایم

و درونم را

به دست باد می سپارم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت11 PMتوسط شیوا |
23 آبان

 

و امشب

شبی بارانی - شبی سرد

شبی

از شب های آبانگان

با چشمانی گشوده

روح دمیده شده ام

کالبدی کادو گرفت ...

تا اکنون

قلم در دست

به یادش

چنین نویسا باشم ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت9 PMتوسط شیوا |
آزادی

 

وقتی آمد

از ذهن رفته بود ...

شروع کرد به تماشا

سر خورده بود ...

فریاد زد

این منم - آزادی !!!

لحظه ای برخاستم

همه جا روشن بود

صدای باد بود و سکوت ...

مرا به خود کشاند

شعار بود ؟!

ساکن سرزمین رویا ؟؟؟

می دانی

مکانش زیبا بود ...

تحفه ای داد به من

تحفه اش (( آوا )) بود

گفت : 

  آواز باید گردد ...

این حرف زیبا بود ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت11 AMتوسط شیوا |
کاغذ پاره

 

بیچاره کاغذ

گریه می کرد ...

حجم سپیدش بی مهابا

پاره شده بود ...

بی آنکه قلم بر او رانشی داشته باشد

و دریغ از لکه ای !!!

تکه هایش التماس جمله ای داشت

و من چنین نوشتم

تا بیاساید ...

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت10 PMتوسط شیوا |
باید رفت ...

 

به همین زودی زود

نه به این بی خبری

راه باید رفت

در پس خوش خبری !

دست در دست

شانه به شانه

پای به پای- کوی در کوی

نغمه خوان و نگرنده...

چکاوک گونه می خوانیم

می رویم و می کاویم

در زمین شکننده ...

وه چه زیباست با هم بودن

زیر این خورشید تابنده !!!

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت11 PMتوسط شیوا |
دروغ

 

کاش

دروغ نطفه نمی بست

در عرصه زمان ...

واقعیت انکار نمی شد از ابتدا ...

و چه زیبا بود

ورای انسانیت و

به تبلور رسیدن آدمی ....

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت0 AMتوسط شیوا |
تاسف

 

و اکنون

در فرافکنی روحم

از مدخل زمان می گذرم ....

که

شاید -من باید بزدایمش!!!

نمی دانم ...

سرنوشت سهمگین نیست

فقط

سهمگینت می سازد...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت8 PMتوسط شیوا |
شراب

 

در میانه چشمانم

در پی خمی شرابم

تابنوشد....

مستیش دو چندان گردد!

شاید فراموش کند

تازیانه های اشک را ...

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت6 PMتوسط شیوا |
و من آمدم ...

 

کلکی نویسا

کاغذی کاهی

سکوت و باز هم سکوت...

گردبادی است!!!

غم را به حراج می گذارم

خجل از دیدگانم...

مقروضم به لبانم - خنده را

چرخه ای دیگر آغاز شد ...

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت7 PMتوسط شیوا |
مرگ ؟؟؟

 

به کام مرگ نزدیکم

چه عاشقانه لبانم را

بر لبان جاودانش نهاده ام ...

و اکنون

زمان انعکاسش را شروع می کند

ومن

در کمین عشق نافرجام آدمیت

به سوگ می نشینم

تا وجودم را به انحلال بگذارد

و باز تولدی را تجربه کنم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت11 AMتوسط شیوا |
فالگیر...

 

کاش فالگیری بودم

از اهالی شهر رویا

پوکر می دانستم - حکم بازی می کردم

همیشه آرزو داشتم

در فنجانم تدبیرم را بیاندیشم !!!

گر چه می دانم زندگی یک فال نیست ...

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت10 AMتوسط شیوا |